برنامۀ شمارۀ ۱۰۰۴ گنج حضور - بخش اول، قسمت اول

منتشر شده در 2025/01/30
08:38 | 6 نمایش ها

دو چشم اگر بُگشادی به آفتابِ وصال

برآ به چرخِ حقایق، دگر مگو ز خیال

مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۳۵۵

 

✍️مولانا می‌گوید اگر دو چشمت را به آفتاب وصال یعنی خداوند باز کردی، فضا در درونت گشوده شد و وارد فضای یکتایی شدی، پس از آن دیگر برحسب همانیدگی‌ها و مرکز مادی‌ از خیال و من‌ذهنی صحبت نکن، چیزها را به مرکزت نیاور و خودت را برحسب آن‌ها بیان نکن، من‌ذهنی را کنار بگذار، از همانیدگی‌ها بیرون بپر و بالا بیا، فضا را باز کن و آسمان درونت را وسعت بده. چشم انسان در این جهان به آفتاب زندگی گشوده شده‌است، یعنی چشمش کاملاً به خداوند باز است، به‌شرطی که چیزها را به مرکزش نیاورد.

------------------------------------------------------------------------------------------------

✍️د‌ر طول این هفتاد، هشتاد سال که ما در این جهان هستیم، باید به زندگی زنده شویم، از لحظه‌ای که از مادرمان متولد می‌شویم تا لحظۀ مرگِ جسمی فرصت داریم تا به بی‌نهایت و ابدیت خدا زنده شویم و این منظور ما از آمدن به این جهان است.

------------------------------------------------------------------------------------------------

او درون دام دامی می‌نَهَد

جانِ تو نه این جَهَد، نه آن جَهَد

مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۰۵۶

 

✍️قبل از ورود به این جهان، ما از جنس اَلَست یعنی از جنس خداوند و هشیاری بی‌فرم هستیم. مرکز ما عدم است، ما به‌عنوان هشیاریْ عدم یا امتداد خدا وارد این جهان می‌شویم، در شکم مادرمان جسممان را می‌بافیم، بعد از آن‌که بیرون آمدیم، یک چیز دیگر به‌نام من‌ذهنی می‌بافیم که مولانا می‌گوید هردوی این‌ها دام است، یعنی انسان به‌عنوان امتداد خدا با وارد شدن به این جهان، وارد دام جسم می‌شود و پس از آن وارد یک دام دیگری به‌نام دامِ همانیدگی می‌شود که فقط خود خداوند می‌تواند او را از این دو دام بیرون بیاورد.

------------------------------------------------------------------------------------------------

✍🏻انسان قبل از ورود به این جهانْ عقل، حس امنیت، هدایت و قدرت را از خداوند می‌گیرد و با مرکز عدم وارد این جهان می‌شود، اما با وارد شدن به این جهان، با چیزهایی که ذهنش نشان می‌دهد همانیده می‌شود، چون پدر و مادرش به او می‌گویند این چیزها برای بقای تو بسیار مهم هستند. آن چیزهای مهم را به‌صورت فکر در ذهنش تجسم کرده و به آن‌ها حس وجود تزریق می‌کند. چیزهایی مثل: پول، اعضای خانواده، همسر، فرزند، دوست، باورها و طرز عمل به آن‌ها، همهٔ این‌ها را به‌صورت مفهوم ذهنی درمی‌آورَد و وارد مرکز جدیدش می‌کند، برحسب آن‌ها می‌بیند و عمل می‌کند، یا به‌عبارتی با آن‌ها هم‌هویت می‌شود.

------------------------------------------------------------------------------------------------

چگونه ما به دام من‌ذهنی می‌افتیم؟

✍️علت این‌که من‌ذهنیْ ما را به تله می‌اندازد، این است که پدر و مادرمان ما را با عشق بزرگ نمی‌کنند، و زندگی را در ما نمی‌بینند چون خودشان از جنس زندگی نیستند و از جنس من‌ذهنی هستند، ما را هم از آن جنس می‌بینند و تبدیل به من‌ذهنی می‌کنند، بدین ترتیب ما در دام من‌ذهنی می‌افتیم.

------------------------------------------------------------------------------------------------

✍️ ما این اصل فیزیک را می‌دانیم که ناظر جنس منظور را تعیین می‌کند، پس ما می‌توانیم به‌عنوان ناظر و الست به دیگران نگاه ‌کنیم و انسانِ مقابل را به‌صورت زندگی ‌ببینیم، در‌این‌صورت او از جنس زندگی می‌شود؛ چنین چیزی یعنی دیدن زندگیِ خود در دیگران، همان عشق یا وحدت مجدد با خداوند است، اما اشکال کار این است که ما فعلاً من‌ذهنی داریم و جنس آدم‌های دیگر را به‌صورت من‌ذهنی تعیین می‌کنیم، به‌طور کلی این یک اشکال بزرگ در انسان است.

------------------------------------------------------------------------------------------------

چگونه چشم عدم ما باز می‌شود؟

✍️مولانا و دیگر عارفان می‌گویند شما می‌توانید با فضاگشایی یا تسلیم، چشم عدم‌ خود را باز کنید، یعنی باید درک کنید آن چیزی که ذهنتان نشان می‌دهد مهم نیست، چون از جنس جسم و آفل است، مهم خداوند و جنس اصلی‌تان است، بنابراین با درک عمیق این موضوع که آن چیزی که ذهن نشان می‌دهد واقعاً بازی است، فضا خودبه‌خود در مرکزتان باز می‌شود.

فضا را به‌وسیلۀ من‌ذهنی و به زور نمی‌شود باز کرد، شما باید با خواندن اشعار حس کنید یا یاد بگیرید آن چیزی که ذهنتان نشان می‌دهد مهم نیست. اگر مهم نباشد به مرکزتان نمی‌آید، ولی ما از قبل یاد گرفته‌ایم که چیزها برای ما مهم هستند و در آن‌ها زندگی هست.

------------------------------------------------------------------------------------------------

✍️ما در من‌ذهنی برداشت و دید غلطی از زندگی داریم، مثلاً فکر می‌کنیم اگر همانیدگی‌های ما مثل پول، خانه، دوست، باورها و غیره زیاد شوند، زندگی ما هم زیادتر می‌شود.

این دید و سبک زندگی غلط است، چون به هر جهتی برویم، به مسئله برخورد می‌کنیم. وقتی ما در این حالت زندگی می‌کنیم و مرکزمان پر از همانیدگی است هر لحظه یک همانیدگی به مرکزمان می‌آید؛ در‌این‌صورت زندگی را زندگی نمی‌کنیم، بلکه تبدیل به مسئله، مانع، دشمن و درد می‌کنیم و تماسمان با زندگی قطع می‌شود.

------------------------------------------------------------------------------------------------

دردهای من‌ذهنی

✍️دردهایی مثل خشم، ترس، حسادت، رنجش، ملامت، کینه‌توزی، احساس گناه، افسردگی، پشیمانی، نگرانی از آینده، حس مسئولیت نکردن و گناه را گردن دیگران انداختن، دردهای من‌ذهنی و هیجانات منفی هستند.