برنامۀ شمارۀ ۱۰۰۴ گنج حضور - بخش سوم، قسمت دوم

منتشر شده در 2025/01/30
07:58 | 5 نمایش ها

سَر بکوب آن را، که سِرّش این بُوَد

خُلق و خویِ مستمرّش این بُوَد

مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۴۳۲

 

✍️ شما باید سَر من‌ذهنی را متلاشی و بی‌اثر کنید و آن را بکوبید، چون خُلق و خوی دائمی‌اش زهر ریختن، خرابکاری و ایجاد درد است؛ این کار را فقط باید با نیاوردن همانیدگی‌ها و چیزها به مرکزتان و عدم استفاده از عقل جزئیِ آن‌ها انجام دهید.

------------------------------------------------------------------------------------------------

خود صَلاحِ اوست آن سَر کوفتن

تا رهد جان‌ریزه‌اش زآن شوم‌تَن

مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۴۳۳

 

✍️واقعاً به صلاح ما است که زندگی سَرِ من‌ذهنی‌ ما را بیندازد، اما این سَر به ‌آسانی نمی‌افتد، چون ما پندارِ کمال و ناموس داریم. وقتی از ما ایراد می‌گیرند، به ما برمی‌خورد، وقتی می‌گویند نمی‌دانی، ما قبول نمی‌کنیم و دردهایمان بالا می‌آید، ولی اگر ناظر باشیم، خورشید هشیاری بالا می‌آید و می‌توانیم از سبب‌سازیِ ذهن آگاه ‌شویم و آن را ببینیم. در آن هنگام طنابِ سبب‌سازی ذهن، قطع و پاره می‌شود و جان اصلی ما از زندان ذهن می‌رهد.

 

ای یَرانٰا! لٰا نَراهُ روز و شب

چشم‌بَندِ ما شده دیدِ سبب

مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۸۹

 

«ای خدایی که روز و شب ما را می‌بینی و ما تو را نمی‌بینیم، سبب‌سازی ذهنی چشممان را بسته‌است.»

 

✍️خداوندا تو همیشه و هر لحظه ما را می‌بینی ولی ما هیچ‌گاه تو را نمی‌بینیم، ما به‌این‌علت تو را نمی‌بینیم که سبب‌سازی ذهنی چشم‌هایمان را بسته‌است.

------------------------------------------------------------------------------------------------

من از عدم زادم تو را، بر تخت بنْهادم تو را

آیینه‌ای دادم تو را، باشد که با ما خو کنی

مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۴۳۶

 

✍️ مولانا از زبان زندگی و خداوند می‌گوید من تو را از عدم زاده‌ام و بر تخت پادشاهی نشانده‌ام. من آیینهٔ حضور، شاهد و ناظر بودن را به تو داده‌ام چون‌ طرح من این بوده‌است که خوی من را بگیری و لحظه‌به‌لحظه نور شوی.

------------------------------------------------------------------------------------------------

از همه اوهام و تصویرات دور

نورِ نورِ نورِ نورِ نورِ نور

مولوی، مثنوی،‌ دفتر ششم، بیت ۲۱۴۶

 

✍️ وقتی شما به خیال نمی‌روید، هیچ وَهم و تصویری به مرکزتان نمی‌آید. لحظه‌به‌لحظه نور می‌آید و این نور هرلحظه گسترده‌تر و نافذ‌تر می‌شود. هرچه فضا گشوده‌تر می‌شود و همانیدگی‌ها بیشتر می‌افتند، شما نیز هشیارتر شده و بهتر می‌بینید و دیگر هیچ موقع مرکزتان جسم نمی‌شود.

------------------------------------------------------------------------------------------------

 

هر آن دلی که به خدمت خمید چون ابرو

گشاد از نظرش صد هزار چشمِ کمال

مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۳۵۵

 

✍️لازم نیست دیگران را مجبور کنیم به حرف ما گوش دهند، کافی است که فضا را باز کنیم و لحظه‌به‌لحظه در خدمت زندگی باشیم، دراین‌صورت هم در خودمان چشم کمال‌ را باز می‌کنیم، هم از طریق ارتعاشِ قرین، چشم کمال دیگران باز می‌شود.

اگر می‌خواهید چشم کمالتان باز شود، باید دور مرکز عدم خودتان بگردید، نه دور چیزهای بیرونی که ذهن نشان می‌دهد. همچنین اگر می‌خواهید به باز شدنِ چشم کمال دیگران نیز کمک کنید، باز هم باید حول چشم عدم خودتان بگردید، در‌غیراین‌صورت هم خودتان بدخو و از جنس من‌ذهنی می‌شوید، هم آن‌ها را فلج می‌کنید؛ بنابراین شما فقط با ارتعاشتان می‌توانید روی دیگران اثر بگذارید.

------------------------------------------------------------------------------------------------

تو مگو همه به جنگند و ز صلحِ من چه آید؟

تو یکی نه‌ای هزاری، تو چراغِ خود برافروز

مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۱۹۷

 

✍️ شما به‌صورت من‌ذهنی نگویید که وقتی همه می‌جنگند اگر من با فضاگشایی، صلح را برقرار و آرامش را در جهان پخش کنم، چه اتفاقی می‌افتد؟ بدانید اگر فضا را باز کنید و تمرکزتان روی خودتان باشد، می‌توانید روی دیگران هم اثر بگذارید تا چشم عدمشان باز شود،

پس شما یک نفر نیستید. لازم نیست بخواهید به‌زور چراغ حضور دیگران را روشن کنید. اگر چراغ حضور خودتان را روشن کنید، از ارتعاشِ شما دل دیگران هم به زندگی ارتعاش می‌کند.