2026/01/02

برنامه شماره ۲-۱۰۴۵ - بینایی

از دفتر ششم بیت ۲۸۹۸ داشتین

دید روی جز تو شد غل گلو
کل شی ماسوی الله باطل


دیدن روی هرکس جز تو زنجیری است بر گردن. زیرا هرچیز جز خدا باطل است .


بازم از دفتر ششم بیت ۷۶۶ داشتین
ور غرض ها این نظر گردد حجاب
این غرض ها را برون افکن ز جیب


اگر این اغراض یعنی هواها و خواستنها و همانیدگیها حجاب دید حقیتت بین تو می شوند همه را از مرکزت که جایگاه خداست بیرون بریز تا فتح بابی شود و اولین تجربه یکی شدن با خدا را تجربه کنی


عدم بینایی و بسته بودن درب اصرار به حفظ همانیدگیهاست و محروم شدن از همنشینی با زندگی و خداست


ای بسا بیدار چشم و خفته دل
خود چه بیند دید اهل آب و گل
۱۲۲۲-۳


بسیاری از ما چشم سرمان بیدار است ولی چشم دلمان به خواب رفته است

مسلما چشمهایی که به دنبال همانیدگیها و سبب سازیهای ذهن هستند چیز دیگری را نمی بینند


آنکه دل بیدار دارد ، چشم سر
گر بخسپد ، برگشاید صد بصر
۱۲۲۳-۳


بر عکس اینها کسانی هستند که دل خود را از این وابستگیها پاک کرده اند ، اگر فرضا چشم سر آنها بسته باشد ، صد نوع بینایی در باطنشان شکوفا می شود


گر تو اهل دل نه یی بیدار باش
طالب دل باش و در پیکار باش
۱۲۲۴-۳


اگر تو اهل دل نیستی از خواب ذهن بیدار شو و در جستجوی دل باش و یک لحظه از تلاش غافل نشو

حس را بی خواب ، خواب اندر کند
تا که غیبی ها ز جان سر برزند
۱۸۳۲-۳

عقل کل حواس را بدون خواب در خواب فرو می برد ، یعنی حواس را از فعالیت و حاکمیت بر آدمی برکنار می کند

در نتیجه انسان از سیطره حواس ظاهری و عالم محسوسات می رهد و در آن وقت است که اسرار و معانی عالم غیب از روح انسان سر بیرون می کند


هم به بیداری ببیند خوابها
هم ز گردون بر گشاید بابها


آن انسانی که عقل کل را بر خود حاکمیت داده و حواس ظاهری را مغلوب و مقهور ساخته ، حتی در بیداری عالم روحانی را مشاهده می کند و درهای اسرار و حقایق از جهان بالا بر او گشاده می شود.

ما که کورانه عصاها می زنیم
لاجرم قندیل ها را بشکنیم
۴۳۴-۲


ما که مانند کوردلان عصا زنان می رویم ناگزیر چراغهایی را که بر سر راهمان است خواهیم شکست


ظلمت افزود این چراغ ، آن چشم را
چون خدا بگماشت پرده خشم را


این چراغها را طبیبان دل بر سر راه ما روشن کرده اند و چه خون دلها خورده اند ولی ما با کژبینی و عناد و مقاومت و عدم فضاگشایی باعث خاموشی این چراغها برای خودمان می شویم .
البته که این چراغها برای اهل دل روشن و نمایان است


چون طبیبان را نگه دارید دل
خود ببینید و شوید از خود خجل
۲۷۳۰-۳


اگر دل طبیبان الهی را نگه دارید ، یعنی اگر آنها را خشنود سازید ، در آن صورت واقعیت درونی خود را خواهید دید .
یعنی بینایی درونی شگرفی پیدا می کنید که به کمک آن ، باطن خود را بخوبی خواهید شناخت و در آن صورت از جهل و غفلت خود شرمنده می شوید


دفع این کوری به دست خلق نیست
لیک اکرام طبیبان از هدی ست
۲۷۳۱-۳


رفع این کوری از دست مخلوق بر نمی آید ، ولی طبیبان الهی بر اثر هدایت الهی می توانند به انسانها بینایی باطنی عطا کنند

این طبیبان را به جان بنده شوید
تا به مشک و عنبر آگنده شوید
۲۷۳۲-۳


از صمیم دل به طبیبان الهی خدمت کنید تا با مشک و عنبر نفخات ربانی پر شوید


صدقوهم ، هم مصابیح الجی
اکرموهم ، هم مفاتیح الرجا
۲۸۳۷-۳


رسولان بزرگوار الهی را تصدیق کنید که اینان چراغهای ظلمات و تاریکیها هستند


باز بخشد بینشم آن شاه فرد
در زمان ، همچون چراغ شب نورد
۱۸۷۱-۳


بی چراغی چون دهد او روشنی
گر چراغت شد ، چه افغان می کنی
۱۸۷۷-۳

گر نه بینایان بدندی و شهان
جمله کوران مرده اندی در جهان
۲۱۳۳-۱


از در دل واهل دل آب حیات
چند نوشیدی و ، واشد چشمهات ؟
۲۹۳-۳


بس غذای سکر و وجد و بیخودی
از در اهل دلان بر جان زدی
۲۹۴-۳


گیر عالم پر بود خورشید و نور
چون روی در ظلمتی مانند گور
۲۸۲۸-۳


بی نصیب آیی از آن نور عظیم
بسته روزن باشی از ماه کریم
۲۸۲۹-۳


جان که اندر وصف گرگی ماند او
چون ببیند روی یوسف را بگو ؟
۲۸۳۱-۳


وصف بیداری دل ، ای معنوی
در نگنجد در هزاران مثنوی
۱۲۲۸-۳


که شمرد برگ درختان را تمام ؟
بی نهایت کی شود در نطق رام ؟
۱۹۰۴-۳


ابیاتی از دفاتر مثنوی در این رابطه

 

آدمی دید است و باقی پوست است
دید آن است آن که دید دوست است
۱۴۰۵-۱


چونکه دید دوست نبود ، کور به
دوست کو باقی نباشد ، دور به
۱۴۰۶-۱


نیست اندر چشم تو آن نور رو
هستی اندر حس حیوانی گرو
۳۴۰۱-۴


پیشوا چشم است دست و پای را
کو ببیند جای را نا جای را
۳۴۰۳-۴


دیده حسی زبون آفتاب
دیده ربانیی جو و بیاب
۵۹۵-۴


تا زبون گردد به پیش آن نظر
شعشعات آفتاب با شرر
۵۹۶-۴


کان نظر نوری و این ناری بود
نار پیش نور بس تاری بود
۵۹۷-۴


نور بی این چشم می بیند به خواب
چشم بی این نور چه بود جز خراب ؟
۱۸۸۵-۴


آنکه بیدار است بیند آب خوش
عارف است او ، خاک او در دیده کش
۲۲۳۶-۲


گر نه بینایان بدندی و شهان
جمله کوران مرده اندی در جهان
۲۱۳۳-۱


شیخ کو ینظر به نورالله شد
از نهایت ، وز نخست آگاه شد
۱۵۶۷-۲


چشم او ینظر بنورالله شده
پرده های جهل را خارق بده
۱۵۸۰-۲


همچنان باشد چو مومن راه یافت
سوی نور حق ، ز ظلمت روی تافت
۳۱۸۸-۴


شرط تعظیم است ، تا این نور خوش
گردد این بی دیدگان را سرمه کش
۲۴-۵


نور یابد مستعد تیز گوش
کو نباشد عاشق ظلمت چو موش
۲۵-۵


وآن نظرهایی که آن افسرده نیست
جز رونده و جز درنده پرده نیست۲۹۰۱-۴
همچنین هر کس به اندازه نظر
غیب و مستقبل ببیند خیر و شر
۲۹۰۳-۴


تو جهان را قدر دیده دیده یی
کو جهان ؟ سبلت چرا مالیده یی ؟
۱۹۰۶-۵


عارفان را سرمه یی هست آن بجو
تا که دریا گردد این چشم چو جو
۱۹۰۷-۵
چشم ها چون شد گذاره ، نور اوست
مغزها می بیند او در عین پوست
۱۴۸۱-۶


بیند اندر ذره ، خورشید بقا
بیند اندر قطره ، کل بحر را
۱۴۸۲-۶


گر تو را چشمی ست ، بگشا در نگر
بعد لا آخر چه می ماند دگر ؟
۲۰۹۷-۶


تو نظر داری ولی امعانش نیست
چشمه افسرده است و کرده ایست
۲۱۸۰-۶


یک نظر دو گز همی بیند ز راه
یک نظر دو کون دید و روی شاه
۱۴۶۴-۶


نجم اندر ریگ و دریا رهنماست
چشم اندر نجم نه ، کو مقتداست
۲۶۴۴-۶


چشم را با روی او می دار جفت
گرد منگیزان ز راه بحث و گفت
۲۶۴۵-۶


زآنکه گردد نجم پنهان زآن غبار
چشم بهتر از زبان با عثار
۲۶۴۶-۶


چشم بینا بهتر از سیصد عصا
چشم بشناسد گهر را از حصا
۳۷۸۵-۶


آنکه او را چشم دل شد دیده بان
دید خواهد چشم او عین العیان
۴۴۰۵-۶


با تواتر نیست قانع جان او
بل ز چشم دل رسد ایقان او‌
۴۴۰۶-۶


تیر چشم آمد خرد بینای پیش
که خدایش سرمه کرد از کحل خویش
۴۵۷۰-۳


دیده بینا از لقای حق شود
حق کجا همراز هر احمق شود ؟
۲۳۰۹-۲


هر که خود را از هوا خو باز کرد
چشم خود را آشنای راز کرد
۳۷۴۳-۲


چشم را در روشنایی خوی کن
گرنه خفاشی ، نظر آن سوی کن
۱۹۷۶-۲


عاقبت بینی نشان نور توست
شهوت حالی ، حقیقت گور توست
۱۹۷۷-۲


سگ شناسا شد که میر صید کیست
ای خدا آن نور اشناسنده چیست؟
۲۳۶۵-۲


کور نشناسد ، نه از بی چشمی است
بلکه این زآنست کز جهل است مست
۲۳۶۶-۲


کی شناسد کور ، دزد خویش را
چون ندارد نور چشم و آن ضیا
۲۳۶۷-۲


چون پی دانه ، نه بهر روشنی است
همچو طالب علم دنیای دنی است
۲۴۳۰-۲


رو و سر در جامه ها پیچیده اید
لاجرم با دیده و نا دیده اید
۱۴۰۵-۱


هر زمانی ، هین مشو با خویش جفت
هر زمان چون خر در آب و گل میفت
۳۲۱۹-۴
از قصور چشم باشد آن عثار
که نبیند شیب و بالا کور وار
۳۲۲۰-۴


زین نظر ، وین عقل ، نآید جز دوار
پس نظر بگذار و بگزین انتظار
۳۳۱۵-۴


فرق آنگه باشد از حق و مجاز
که کند کحل عنایت چشم باز
۳۴۶۴-۴


هر کسی اندازه روشن دلی
غیب را بیند به قدر صیقلی
۲۹۰۹-۴


هر هوا و ذره ای خود منظری است
نا گشاده کی گود آنجا دری است ؟
۳۷۶۶-۱


تا بنگشاید دری را دیده بان
در درون ، هر گز نجنبد این گمان
۳۷۶۷-۱


چون گشاده شد دری ، حیران شوی
پر بروید بر گمان ، پران شوی
۳۷۶۸-۱


صد چو عالم در نظر پیدا کند
چونکه چشمت را به خود بینا کند
۵۲۳-۱


هر که را هست از هوسها جان پاک
زود بیند حضرت و ایوان پاک
۱۳۹۶-۱


حق پدید است از میان دیگران
همچو ماه ، اندر میان اختران
۱۴۰۰-۱


بی تماشای صفتهای خدا
گر خورم نان ، در گلو ماند مرا
۳۰۷۹-۲
کور مرغانیم و بس ناساختیم
کان سلیمان را دمی نشناختیم
۳۷۴۶-۲


جمع مرغان کز سلیمان روشن اند
پر و بال بی گنه کی بر کنند ؟
۳۷۵۹-۲


آنکه بیند او مسبب را عیان
کی نهد دل در سبب های جهان ؟
۳۷۸۷-۲


گوش را بندد طمع از استماع
چشم را بندد عرض از اطلاع
۶۶-۳


چشم اگر داری تو کورانه میا
ورنه داری چشم ، دست آور عصا
۲۷۶-۳


گام زآن سان نه ، که نابینا نهد
تا که پا از چاه و از سگ ، وارهد
۲۷۹-۳


چشم ، باز ار تاسه گیرد مر تو را
دان که چشم دل ببستی بر گشا
۸۶-۲
آن تقاضای دو چشم دل شناس
کو همی جوید ضیای بی قیاس
۸۷-۲


اندک اندک خوی کن با نور روز
ورنه خفاشی بمانی بی فروز
۲۱۸۴-۴


روز روشن هر که او جوید چراغ
عین جستن ، کوریش دارد بلاغ
۲۷۲۱-۳


در میان روز گفتن روز کو ؟
خویش رسوا کردن است ای روز جو
۲۷۲۴-۳


تا ابد از ظلمتی در ظلمتی
می روند و نیست غوثی ، رحمتی
۲۸۲۵-۳


دیده را نا دیده می آرید لیک
چشمتان را واگشاید مرگ نیک

۲۸۲۸-۳ 

 

حلقه کوران به چه کار اندرید ؟
دیده بان را در میانه آورید
۲۱۳۹-۱


دامن او گیر کو دادت عصا
در نگر کآدم چه ها دید از عصا
۲۱۴۰-۱


بوی پیراهان یوسف کن سند
زآنکه بویش چشم روشن می کند
۳۲۲۱-۴


صورت پنهان و آن نور جبین
کرده چشم انبیا را دور بین
۳۲۲۲-۴


نور آن رخسار برهاند ز نار
هین مشو قانع به نور مستعار
۳۲۲۳-۴


چشم را این نور حالی بین کند
جسم و عقل و روح را گرگین کند
۳۲۲۴-۴


صورتش نور است و در تحقیق نار
گر ضیا خواهی دو دست از وی بدار
۳۲۲۵-۴


سرمه توحید از کحال حال
یافته ، رسته ز علت و اعتلال
۱۷۰۱-۵


اصل بیند دیده ، چون اکمل بود
فرع بیند ، چونکه مرد احول بود
۱۷۰۹-۵


گفت حق : چشم خفاش بد خصال
بسته ا م من زآفتاب بی مثال
۱۸۱-۶


چشم بندی بد عجب بر دیده ها
بندشان می کرد یهدی من یشا
۱۹۹۰-۳


ختم کرده قهر حق بر دیده ها
کو نبیند ماه را بیند سها
۲۰۱۲-۳


ذره یی را بیند و خورشید نی
لیک از لطف کرم نومید نی
۲۰۱۳-۳


بانگ می آمد ز غیرت بر شجر
چشمشان بستیم کلا لا وزر
۲۰۱۸-۳


عام اگر خفاش طبع اند و مجاز
یوسفا داری تو آخر چشم باز
۳۴۱۱-۶


گر خفاشی رفت در کور و کبود
باز سلطان دیده را باری چه بود ؟
۳۴۱۲-۶


دیده کو نبود ز وصلش در فره
آن چنان دیده سپید و کور به
۴۱۷۰-۶


بهر دیده روشنان یزدان فرد
شش جهت را مظهر آیات کرد
۳۶۴۰-۶


چشم شه ، بر چشم باز دل زده ست
چشم بازش سخت ، با همت شده ست
۲۸۰۸-۶


تا ز بس همت که یابید از نظر
می نگیرد باز شه جز شیر نر
۲۸۰۹-۶


هین ببین کز تو نظر آید به کار
باقیت شحمی و لحمی پود و تار
۱۴۶۱-۶
در گداز هین جمله تن را در یصر
در نظر رو ، در نظر رو ، درنظر
۱۴۶۳-۶


چون گذاره شد حواسش از حجاب
پس پیاپی گرددش دید و خطاب
۱۹۲۳-۶


لیک اندر چشم کنعان موی رست
نوح و کشتی را بهشت و کوه جست
۲۰۸۵-۶


دیده تو چون دلم را دیده شد
شد دل نا دیده غرق دیده شد
۹۹-۲


در دو چشم غیر من ، تو چشم خود
گر ببینی ، آن خیالی دان و رد
۱۰۵-۲


آنکه یک دم بیندش ادراک هوش
سالها نتوان شنودن آن به گوش
۱۹۹۵-۳


گوش چون نافذ شود دیده شود
ورنه ، قل در گوش پیچیده شود
۸۶۲-۲


ای خنک آن را که بیند روی تو
یا در افتد ناگهان در کوی تو
۱۹۰۱-۲


شب پران را گر نظر وآلت بدی
روزشان جولان و خوش حالت بدی
۲۶۹۵-۱


اعمشی کو ، ماه را هم بر نتافت
اختر اندر رهبری بر وی بتافت
۳۶۵۵-۱


ای خران کور ، این سو دامهاست
در کمین این سوی خون آشامهاست
۵۱۲-۳


تو نمی بینی که یار بردبار
چونکه با او ضد شوی گردد چو مار ؟
۳۷۸۷-۳


میر دیدی خویش را ای کم ز مور
زآن ندیدی آن موکل را تو کور
۳۸۲۷-۳


وآنکه در ظلمت براند بارگی
بر کند زآن نور دل ، یکبارگی
۳۹۹۱-۳


طرفه کوری ، دوربین و تیز چشم
لیک از اشتر نبیند غیر پشم
۹۳-۳


مو به مو بیند ز صرفه حرص انس
رقص بی مقصود دارد همچو خرس
۹۴-۳


دید بر دانش بود غالب مرا
زآن همی دنیا ، بچربد عامه را
۳۸۵۸-۳


زآنکه دنیا را همی بینند عین
وآن جهانی را همی دانند دین
۳۸۵۹-۳


این عجب نبود که کور افتد به چاه
بوالعجب افتادن بینای راه
۲۷۵۹-۶


دیده یی کاندر نعاسی شد پدید
کی تواند جز خیال و نیست دید ؟
۱۰۲۳-۵


لاجرم سرگشته گشتیم از ضلال
چون حقیقت شد نهان ، پیدا خیال
۱۰۳۴-۵


زین نظر ، وین عقل نآید جز دوار
پس نظر بگذار و بگزین انتظار
۳۳۱۵-۴


خوی کن بی شیشه دیدن نور را
تا چو شیشه بشکند نبود عمی
۹۹۱-۵


چون شما تاریک بودم در نهاد
وحی خورشیدم چنین نوری بداد
۳۶۶۰-۱


من همی بینم جهان را پر نعیم
آب ها از چشمه ها جوشان مقیم
۳۲۶۵-۴


بانگ آبش می رسد در گوش من
مست می گردد ضمیر و هوش من
۳۲۶۶-۴


پس دو چشم روشن ای صاحب نظر
مر تو را صد مادر است و صد پدر
۳۳۷-۴


صد هزارن گوشها گر صف زنند
جمله محتاجان چشم روشنند
۲۰۱۹-۴


پیشوا چشم است دست و پای را
کو ببیند جای را نا جای را
۳۴۰۳-۴


عاشقان از درد زآن نالیده اند
که نظر ناجایگه مالیده اند
۲۲۹-۴


بعد از این ما دیده خواهیم از تو بس
تا نپوشد بحر را خاشاک و خس
۲۳۱۱-۶


چشم بند خلق جز اسباب نیست
هر که لرزد بر سبب ، زاصحاب نیست
۲۳۱۳-۶


ای یرانا لا نراه روز و شب
چشم بند ما شده دید سبب
۲۸۸۹-۶


چشم من از چشمها بگزیده شد
تا که در شب آفتابم دیده شد
۲۸۹۰-۶


هم تو تانی کرد یا نعم المعین
دیده معدوم بین را هست بین
۸۲۵-۶


دیده یی کو از عدم آمد پدید
ذات هستی را همه معدوم دید
۸۲۶-۶


این جهان منتظم محشر شود
گر دو دیده مبدل و انور شور۸۲۷-۶

در پناه حق