عرض شود در برنامهٔ ۱۰۵۶ از دفتر اول بیت ۲۲۱۲ داشتی
قال و حالی از وَرایِ حال و قال
غرقه گشته در جمالِ ذوالْجَلال
(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۲۱۲)
ذُوالْجَلال: خداوند، دارای شکوه و حشمت
مولانا، چون در جمال خداوند صاحب جلال غرق شده بود، یعنی به اصل خود زنده شده بود، قال و حالی وَرایِ قال و حال حسی پیدا کرده بود و سخنانی میگفت که با گوشِ سَر و گوشِ حسی شنیده نمیشد، بلکه بهقول خودش باید این گوشِ سَر کر میشد تا گوشِ سِر این پیغامها را بگیرد . از دفتر پنجم بیت ۱۰۶۵ داشتید:
در دلِ سالک اگر هست آن رُموز
رمزدانی نیست سالک را هنوز
(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۶۵)
سالِک: رَوندهٔ راهِ معنوی
اگر در دل سالک همانیدگیها باشد، رمز این قال و حال را کشف نخواهد کرد. و از دفتر چهارم بیت ۳۳۱۸ داشتید:
گر به فضلش پی ببردی هر فَضول
کِی فرستادی خدا چندین رسول؟
(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۳۱۸)
فَضول: یاوهگو، کسی که به کارهای غیرِضروری میپردازد.
علت اینکه رسولان بسیاری از طرف خداوند برای راهنمایی انسانها فرستاده شده این است که رمزها را هر شنوندهای درک نمیکند. ابیاتی از دفاتر مثنوی با عنوان «گوش جان» اگر اجازه بدهید خدمتتان ارائه کنم.
آقای شهبازی: بله بله، خواهش میکنم، بفرمایید.
آقای عبودی:
مَحرمِ این هوش جز بیهوش نیست
مَر، زبان را مشتری جز گوش نیست
(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۴)
جان و دل را طاقتِ آن جوش نیست
با که گویم در جهان یک گوش نیست
(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۵۱۴)
بیش از این با خلق گفتن، روی نیست
بحر را گُنجایی اندر جوی نیست
(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۸۱۰)
پست میگویم به اندازهٔ عقول
عیب نَبْوَد، این بود کارِ رسول
(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۸۱۱)
ز آن ضعیفم تا تو تابی آوری
که نَه مردِ آفتابِ اَنوری
(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۶۶۲)
من ز شیرینی نشستم رُوتُرُش
من ز پُرّیِ سخن، باشم خَمُش
(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۷۶۰)
تا که شیرینیِّ ما از دو جهان
در حجابِ رُوتُرُش باشد نهان
(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۷۶۱)
تا که در هر گوش نآید این سَخُن
یک همی گویم ز صد سِرِّ لَدُن
(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۷۶۲)
شرح میخواهد بیانِ این سُخن
لیک میترسم زِ اَفهامِ کُهن
(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۷۶۱)
اَفهامِ کُهن: فهمهای کهنه و پوسیده که قابلیت درک نکتههای عمیق و ظریف را ندارند.
فهمهایِ کُهنهٔ کوتهنظر
صدخیالِ بَد درآرَد در فِکَر
(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٢٧۶٢)
فِکَر: جمعِ فکرَت بهمعنی اندیشه
بر سماع راست، هر کس چیر نیست
لقمهٔ هر مرغکی، انجیر نیست
(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۷۶۳)
خاصه مرغی، مُردهٔ، پوسیدهای
پرْخیالی، اَعْمیی، بیدیدهای
(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۷۶۴)
گوش داری تو، به گوشِ خود شنو
گوشِ گولان را چرا باشی گرو؟
(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۳۴۳)
گوشِ خر بفروش و دیگر گوش خر
کاین سخن را در نیابد گوشِ خر
(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۰۲۸)
گوشِ حسِّ تو به حرف ار درخور است
دان که گوشِ غیبگیرِ تو کَر است
(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۳۹۵)
غیبگیر: گیرندهٔ پیامهای غیبی
هر کجا گوشی بُد از وَی چشم گشت
هر کجا سنگی بُد از وَی یَشْم گشت
(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۵۱۵)
گوش و هُش دارید این اوقات را
دررُبایید اینچنین نَفْحات را
(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۹۵۲)
هُش: هوش
این دَم اَبدال باشد ز آن بهار
در دل و جان روید از وی سبزهزار
(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۰۴۲)
فعلِ بارانِ بهاری با درخت
آید از اَنفاسشان در نیکبخت
(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۰۴۳)
اینچه میگویم به قدرِ فهم توست
مُردم اندر حسرتِ فهم دُرست
(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۰۹۸)
زآن نماید این حقایق ناتمام
که برین خامان بود فهمش حرام
(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۸۲۸)
نعمتِ جَنّاتِ خوش، بر دوزخی
شد مُحَرَّم، گرچه حق آمد سخی
(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۸۲۹)
مُحَرَّم: حرامشده، تحریمشده
سَخی: بخشنده، سخاوتمند
این سخن همچون ستارهست و قمر
لیک بیفرمانِ حق ندْهد اثر
(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۰۴)
این ستارهٔ بیجهت، تأثیرِ او
میزند بر گوشهایِ وَحیجُو
(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۰۵)
1056*1-01-1 > گنج حضور - شاپور عبودی: گر نخواهی در تردّد، هوشِ جان
کم فشار این پنبه اندر گوشِ جان
(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۴۵۹)
تا کُنی فهم آن معمّاهاش را
تا کُنی ادراکِ رمز و فاش را
(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۴۶۰)
پس محلِّ وحی گردد گوشِ جان
وحی چهبْوَد؟ گفتنی از حِس نهان
(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۴۶۱)
گوشِ جان و چشمِ جان، جز این حِس است
گوشِ عقل و گوشِ ظن، زین مُفْلِس است
(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۴۶۲)
گر بگویم شَمّهای ز آن نغمهها
جانها سر بر زنند از دَخمهها
(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۹۲۸)
گوش را نزدیک کن، کآن دور نیست
لیک نقلِ آن به تو، دستور نیست
(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۹۲۹)
هین که اسرافیلِ وقتاند اولیا
مُرده را زیشان حیات است و حیا
(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۹۳۰)
جانهایِ مُرده، اندر گورِ تن
برجهد ز آوازشان اندر کفن
(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۹۳۱)
گوید: این آواز، ز آواها جداست
زنده کردن، کارِ آوازِ خداست
(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۹۳۲)
ما بمُردیم و بکلّی کاستیم
بانگِ حق آمد، همه برخاستیم
(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۹۳۳)
بانگِ حق، اندر حجاب و بیحِجیب
آن دهد، کو داد مریم را ز جیْب
(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۹۳۴)
ای فنا پوسیدگانِ زیرِ پوست
باز گردید از عدم ز آوازِ دوست
(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۹۳۵)
مطلق آن آواز، خود از شَه بود
گرچه از حلقومِ عبدالله بود
(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۹۳۶)
گفته او را من زبان و چشم تو
من حواس و من رضا و خشم تو
(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۹۳۷)
رُو که بییَسْمَع و بییُبصِر تُوی
سِر تُوی، چه جایِ صاحبسِر تُوی
(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۹۳۸)
بییَسْمَع و بییُبصِر: بهوسیلهٔ من میشنود و بهوسیلهٔ من میبیند.
قابلِ این گفتهها شو، گوشْوار
تا که از زر سازمت من، گوشوار
(مولوی، مثنوی، دفتر اول،بیت ۲۹۱۲)
حلقه در گوشِ مَهِ زرگر شوی
تا به ماه و، تا ثریّا بَر شوی
(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۹۱۳)
در شکارِ بیشهٔ جان باز باش
همچو خورشیدِ جهان، جانباز باش
(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۲۱۹)
این سخن شیرست در پستانِ جان
بیکَشنده خوش نمیگردد روان
(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۳۷۸)
مستمع چون تشنه و جوینده شد
واعظ ار مُرده بُوَد، گوینده شد
(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۳۷۹)
مستمع چون تازه آمد بیمَلال
صد زبان گردد به گفتن، گُنگ و لال
(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۳۸۰)
یک کسِ نامستمع ز استیز و رَد
صد کسِ گوینده را عاجز کند
(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۵۳۳)
ز انبیا ناصحتر و خوش لهجهتر
کی بود؟ کهگْرِفت دَمْشان در حَجَر
(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۵۳۴)
زآنچه کوه و سنگ درکار آمدند
مینشد بدبخت را بگشاده بند
(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۵۳۵)
تو به صورت رفتهیی، گمگشتهیی
زآن نمییابی که معنی هِشتهیی
(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۶۷۰)
هِشتهیی : رها کردهای.
گوشِ آنکس نوشد اسرارِ جلال
کو چو سوسن صد زبان افتاد و لال
(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱)
نوشد: مخفّف نیوشد بهمعنیِ بِشنَوَد.
گوشِ سَر بربند از هَزْل و دروغ
تا ببینی شهرِ جانِ با فروغ
(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۰۱)
سرِّ غیب آن را سزد آموختن
که ز گفتن لب تواند دوختن
(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۳۸۷)
عارفان که جامِ حق نوشیدهاند
رازها دانسته و پوشیدهاند
(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۲۳۹)
هر که را اسرارِ کار آموختند
مُهر کردند و دهانش دوختند
(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۲۴۰)
ما چو واقف گشتهایم از چون و چند
مُهر با لبهای ما بنهادهاند
(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۵۲۶)
تا نگردد رازهایِ غیب، فاش
تا نگردد مُنْهدِم عیش و معاش
(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۵۲۷)
تا ندرَّد پردهٔ غفلت تمام
تا نماند دیگِ مِحنت نیمْخام
(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۵۲۸)
ما همه گوشیم، کر شد نقشِ گوش
ما همه نُطقیم، لیکن لب خموش
(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۵۲۹)
مُولِعیم اندر سخنهایِ دقیق
در گِرِهها باز کردن ما عشیق
(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۷۳۳)
با لبِ دمسازِ خود گر جُفتمی
همچو نَی من گفتنیها گفتمی
(مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۲۷)
دو دهان داریم گویا همچو نی
یک دهان پنهانْست در لبهای وی
(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۰۰۲)
یک دهان نالان شده سویِ شما
های هویی درفگنده در هوا
(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۰۰۳)
لیک داند هر که او را مَنْظَر است
که فغانِ این سَری هم زآن سَر است
(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۰۰۴)
دمدمهٔ این نای از دَمهایِ اوست
های هویِ روح از هَیْهایِ اوست
(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۰۰۵)
گر نبودی با لبش، نی را سَمَر
نی جهان را پُر نکردی از شِکَر
(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۰۰۶)
1056*1-01-2 > گنج حضور - شاپور عبودی: ما چو ناییم و نوا در ما ز توست
ما چو کوهیم و صدا در ما ز توست
(مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۵۹۹)
چون ببینی مَحرمی، گو سِرِّ جان
گُل ببینی، نعره زن چون بلبلان
(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۰۳۷)
چون ببینی مَشکِ پُر مکر و مَجاز
لب ببند و خویشتن را خُنب ساز
(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۰۳۸)
خُنب: خمره، ظرفی که در آن شراب ریزند، در اینجا مجازاً یعنی خشکلب
گر هزاران طالبند و، یک مَلول
از رسالت باز میمانَد رسول
(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۶۰۴)
این رسولانِ ضمیرِ رازْگُو
مُسْتَمع خواهند، اِسرافیلْخو
(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۶۰۵)
از سرافرازانِ عزّت سر مَکَش
از چنین خوشْمحرمان خود درمَکَش
(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۷۶۹)
گُرز بر خود زن، منی در هم شکن
زآنکه پنبهٔ گوش آمد چشمِ تن
(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۷۳۲)
ور نباشی مُستحقِّ شرح و گفت
ناطقهٔناطق تو را دید و بخفت
(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۲۰۷)
عاشقان را شد مُدَرِّس، حُسنِ دوست
دفتر و درس و سَبَقْشان، رویِ اوست
(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۸۴۷)
خامُشاند و نعرهٔ تکرارشان
میرود تا عرش و تختِ یارشان
(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۸۴۸)
درسشان آشوب و چرخ و زَلْزَله
نه زیاداتست و، بابِ سلسله
(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۸۴۹)
ما طبیبانیم، شاگردانِ حق
بحرِ قُلْزُم دید ما را فَانْفَلَق
(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۷۰۰)
قُلْزُم: دریا
اِنْفَلَقَ: شکافته شد.
فَانْفَلَق: پس شکافته شد.
آن طبیبانِ طبیعت دیگرند
که به دل از راهِ نبضی بنگرند
(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۷۰۱)
ما به دل بیواسطه خوش بنگریم
کز فراست ما به عالی منظریم
(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۷۰۲)
فراست: توانایی درک و فهم
آن طبیبانِ غذااَند و ثِمار
جان حیوانی بدیشان استوار
(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۷۰۳)
ثِمار: میوهها
ما طبیبانِ فِعالیم و مَقال
مُلهِمِ ما پرتوِ نورِ جلال
(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۷۰۴)
فِعال: رفتار، کردار
مَقال: گفتار
مُلهِم: الهامکننده
کین چنین فعلی تو را، نافع بُوَد
و آنچنان فعلی زِ رَه، قاطع بُوَد
(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۷۰۵)
این چنین قولی تو را پیش آورد
و آنچنان قولی تو را نیش آورد
(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۷۰۶)
آن طبیبان را بُوَد بُولی دلیل
وین دلیلِ ما بُوَد وحیی جلیل
(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۷۰۷)
بُول: ادرار
دستمزدی مینخواهیم از کسی
دستمزدِ ما رسد از حق بسی
(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۷۰۸)
هین صَلا، بیماریِ ناسور را
دارویِ ما یک به یک رنجور را
(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۷۰۹)
ناسور: علاجناپذیر
صد هزاران طبِّ جالینوس بود
پیشِ عیسی و دَمَش افسوس بود
(مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۵۲۸)
صد هزاران دفترِ اشعار بود
پیشِ حرفِ اُمّییاش عار بود
(مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۵۲۹)
گر نخواهی نُکس، پیش این طبیب
بر زمین زن زرّ و سَر را ای لَبیب
(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۷۲۷)
نُکس: عود کردنِ بیماری
لَبیب: خردمند، عاقل
گفتِ افزون را تو بفْروش و بخر
بذلِ جان و بذلِ جاه و بذلِ زر
(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۷۲٨)
بذل: بخشش
تا ثنایِ تو بگوید فضلِ هُو
که حسد آرد فلک بر جاهِ تو
(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۷۲۹)
چون طبیبان را نگه دارید دل
خود ببینید و شوید از خود خَجِل
(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۷۳۰)
دفعِ این کوری به دستِ خلق نیست
لیک اِکرامِ طبیبان از هدیست
(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۷۳۱)
این طبیبان را به جان بنده شوید
تا به مُشک و عنبر آگنده شوید
(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۷۳۲)
حِسِّ دنیا، نردبانِ این جهان
حِسِّ دینی، نردبانِ آسمان
(مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۳۰۳)
صحّتِ این حِسّ، بجویید از طبیب
صحّتِ آن حِسّ، بخواهید از حبیب
(مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۳۰۴)
صِحَّتِ این حِسّ ز معموریِّ تن
صحّتِ آن حِسّ، ز ویرانی بدن
(مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۳۰۵)
راهِ جان، مر جسم را ویران کند
بعد از آن ویرانی، آبادان کند
(مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۳۰۶)
صاحبِ ده پادشاهِ جسمهاست
صاحبِ دل، شاهِ دلهایِ شماست
(مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۱۶۷۸)
گر نبودی گوشهایِ غیبگیر
وحی نآوردی ز گردون یک بشیر
(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۵۹)
بشیر: بشارتدهنده، در اینجا مراد پیامبر است.
1056*1-01-3 > گنج حضور - شاپور عبودی: انبیا را در درون هم نغمههاست
طالبان را ز آن حیاتِ بیبهاست
(مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۱۹۱۹)
نشنود آن نغمهها را گوشِ حس
کز ستمها گوشِ حس باشد نجس
(مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۱۹۲۰)
نشنود نغمهٔ پری را آدمی
کو بود ز اسرارِ پَرْیان، اعجمی
(مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۱۹۲۱)
خویش مُجرِم دان و مُجرِم گو، مترس
تا ندزدد از تو آن اُستاد، درس
(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۸۷)
چون بگویی: جاهلم، تعلیم دِه
اینچنین انصاف از ناموس بِه
(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۸۸)
ناموس: خودبینی، تکبّر
زیرکیْ سَبّاحی آمد در بِحار
کم رهَد، غرق است او پایانِ کار
(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۴۰۳)
سَبّاحی: شنا کردن
چون نهای سبّاح و نی دریاییی
درمیفکن خویش از خودراییی
(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۶۰۷)
سَبّاح: شناگر
ای مِری کرده پیاده با سوار
سَر نخواهی بُرد، اکنون پای دار
(مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۱۶۱۴)
زین لِسانُالطَّیر، عام آموختند
طُمْطُراق و سَروری اندوختند
(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۰۱۰)
صورتِ آوازِ مرغ است آن کلام
غافلست از حالِ مرغان مردِ خام
(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۰۱۱)
کو سلیمانی که داند لَحنِ طَیر؟
دیو، گرچه مُلک گیرد، هست غیر
(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۰۱۲)
لحنِ مرغان را اگر واصِف شوی
بر مرادِ مرغ، کی واقف شوی؟
(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٣٣۵٧)
واصِف: وصف کننده.
گر بیاموزی صفیرِ بلبلی
تو چه دانی، کو چه دارد با گُلی؟
(مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۳۳۵۸)
ور بدانی، از قیاس و از گُمان
چون ز لب جُنبان، گُمانهای کَران
(مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۳۳۵۹)
چون صفیری بشنوی از مرغِ حق
ظاهرش را یادگیری چون سَبَق
(مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۳۴۰۷)
وانگهی، از خود قیاساتی کُنی
مر خیالِ محض را، ذاتی کُنی
(مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۳۴۰۸)
اصطلاحاتی است مر اَبدال را
که نباشد ز آن خبر، اقوال را
(مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۳۴۰۹)
مَنْطِقُ الطَّیْری به صَوْت آموختی
صد قیاس و صد هوس افروختی
(مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۳۴۱۰)
کاتبِ آن وحی، از آن آوازِ مرغ
بُرده ظنّی کو بُوَد انبازِ مرغ
(مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۳۴۱۲)
مرغ، پَرّی زد، مر او را کور کرد
نَک، فرو بُردش به قعرِ مرگ و درد
(مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۳۴۱۳)
دل بیارامَد به گفتارِ صواب
آنچنان که تشنه آرامد به آب
(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۲۷۶)
جز دلِ محجوب کو را علّتی است
از نبیّاش تا غَبّی تمییز نیست
(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۲۷۷)
عشق خواهد کین سخن بیرون بُوَد
آینه، غمّاز نبود چون بُوَد؟
(مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۳۳)
تو ز گفتارِ تَعٰالَوْا کم مکُن
کیمیایِ بس شگرف است این سَخُن
(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۰۲۵)
گر مِسی گردد ز گفتارت نَفیر
کیمیا را هیچ از وی وامگیر
(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۰۲۶)
عشق، بُرَّد بحث را ای جان و بس
کو ز گفت و گو شود فریادرس
(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۲۴۰)
حیرتی آید ز عشق آن نطق را
زَهره نبود که کند او ماجرا
(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۲۴۱)
که بترسد، گر جوابی وادهد
گوهری از لُنجِ او بیرون فتَد
(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۲۴۲)
لُنج: لب.
لب ببندد سخت او از خیر و شر
تا نباید کز دهان افتد گهر
(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۲۴۳)
همچنانکه گفت آن یارِ رسول
چون نَبی برخواندی بر ما فُصول
(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۲۴۴)
فُصول: جمعِ فَصل بهمعنیِ قسمتی از سخن یا نوشته و سخن حقّی است که موجب تمایز حق و باطل شود.
آن رسولِ مجتبیٰ وقتِ نثار
خواستی از ما حضور و صد وقار
(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۲۴۵)
مجتبیٰ: برگزیده.
آنچنانکه بر سرت مرغی بُوَد
کز فَواتش جانِ تو لرزان شود
(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۲۴۶)
فَوات: درگذشتن، فوت، نیست شدن.
پس نیاری هیچ جنبیدن ز جا
تا نگیرد مرغِ خوب تو هوا
(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۲۴۷)
دَم نیاری زد، ببندی سُرفه را
تا نباید که بِپَرَّد آن هما
(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۲۴۸)
ور کَسَت شیرین بگوید یا تُرُش
بر لب انگشتی نهی یعنی خَمُش
(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۲۴۹)
حیرت آن مرغ است، خاموشت کند
بر نهد سَرْدیگ و پُرجوشت کند
(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۲۵۰)
چونکه بحرِ عشقِ یزدان جوش زد
بر دلِ او زد، تو را بر گوش زد
(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۳۲۴)
1056*1-01-4 > گنج حضور - شاپور عبودی: پنبه اندر گوشِ حسِّ دون کنید
بندِ حسّ از چشمِ خود بیرون کنید
(مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۵۶۶)
پنبه اندر گوش کردن: کنایه از بستن گوش و ترک شنیدن
پنبهٔ آن گوشِ سِر، گوشِ سَر است
تا نگردد این کَر، آن باطن، کَر است
(مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۵۶۷)
بیحس و بیگوش و بیفکرت شوید
تا خِطابِ اِرْجِعی را بشنوید
(مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۵۶۸)
تا به گفت وگویِ بیداری دَری
تو زگفتِ خواب، بویی کَی بَری؟
(مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۵۶۹)
گفت وگویِ ظاهر آمد چون غبار
مدّتی خاموش خُو کُن، هوش دار
(مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۵۷۷)
چون تو گوشی، او زبان، نَیْ جنسِ تو
گوشها را حق بفرمود: اَنْصِتُوا
(مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۱۶۲۲)
چونکه عاشق اوست، تو خاموش باش
او چو گوشَت میکَشد، تو گوش باش
(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ١٧۴٢)
گوش کشیدن: کنایه از توجّه دادن، آگاه نمودن و تنبیه کردن است.
این سخن و آواز از اندیشه خاست
تو ندانی بحرِ اندیشه کجاست
(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۱۳۷)
بحر: دریا.
خاست: بلند شد.










لیک چون موجِ سخن دیدی لطیف
بحرِ آن دانی که باشد هم شریف
(مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۱۱۳۸)
این سخنهایی که از عقل کُل است
بویِ آن گُلزار و سَرو و سُنبل است
(مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۱۸۹۹)
بویِ گُل دیدی که آنجا گُل نبود؟
جوشِ مُل دیدی که آنجا مُل نبود؟
(مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۱۹۰۰)
زین سخن، گر نیستی بیگانهیی
دَلْق و اشکی گیر در ویرانهیی
(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۶۳۲)
دَلق: پوستین، جامهٔ درویشی










این شنیدی، مو به مویت گوش باد
آب حیوان است، خوردی، نوش باد
(مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۲۵۹۵)
آبِ حیوان خوان، مخوان این را سُخُن
روحِ نو بین در تنِ حرفِ کُهُن
(مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۲۵۹۶)
گر سخنْکَش یابم اندر انجمن
صد هزاران گُل برُویم چون چمن
(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۱۹)
ور سخنکُش یابم آن دَم، زن به مُزْد
میگُریزد نکتهها از دل چو دُزد
(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۲۰)
دیو را نطقِ تو خامُش میکند
گوشِ ما را گفتِ تو هُش میکند
(مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۵۸۵)
گوشِ ما هوش است، چون گویا تویی
خشکِ ما، بحر است، چون دریا تویی
(مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۵۸۶)
خیلی ممنون جناب شهبازی.
