2025/12/14

برنامه شماره ۱-۱۰۴۴ میِ ناب

عرض شود در غزل ۱۰۷۳، برنامهٔ ۱۰۴۴ بیتی داشتیم:

شربتی داری که پنهانی به نومیدان دهی
تا فغان برناورد از حسرتش اومیدوار
(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۰۷۳

شرابی از جام اَلَست داری پنهانی به کسی می‌دهی که از سبب‌سازی‌های ذهنی و همانیدگی‌های خودش مأیوس شده و متوجه شدند که مستیِ آن‌ها کاذب و دروغین است و این کار دراثر فضاگشایی و عدم مقاومت امکان‌پذیر است. اگر کسانی که هنوز امید به وابستگی‌ها دارند و به‌قول مولانا تهی‌دستِ قصور کاسبی هستند و دچار کژبینی شده‌اند این شراب ناب را ببینند آن‌ها آه از نهادشان بلند می‌شود. مولانا می‌فرماید ای انسان، سعی کن تو نیز صاحب کمال شوی تا از کمال دیگران دچار غم و غصه نشوی.

هین کمالی دست‌آور تا تو هم 
از کمالِ دیگران نُفْتی به غم 
(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۶۸۰)

پس همه سزاوار این شراب هستند، چراکه خدا و زندگی صدها هزار از این نوع شراب دارد که می‌تواند آن را در وجود شما جاری کند.

صد هزاران این چنین مِی ‌دارد او 
که بر اِدراکاتِ تو بگْمارد او
(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۶۸۷)

صد هزاران می‌‌چشاند هوش را 
که خبر نَبْوَد دو چشم و گوش را
(مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۳۷۴۹)

از رَهِ پنهان که دُور از حسِّ ماست 
آفتابِ چرخ را بس راه‌هاست‌‌
(مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۳۷۷۹)

چرا پنهانی به بعضی می‌دهد تا دیگران حسرت آن را نخورند؟ چون اسیران نفْس عادت به شراب بدبختی کردند و از آن شراب‌ها دچار مستی کاذب شده‌اند.

هست مِی‌هایِ شقاوت نَفس را 
که زِ رَه بیرون بَرَد آن نَحْس را
(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۶۸۸)

زندگی یا خدا برای کسانی‌ که ذهن با ناظر را به‌جای ذهن بدون ناظر راهنمای خود قرار داده‌اند و عقل کل را به‌جای عقل جزوی انتخاب کرده‌اند شراب جاودانه‌ای ارزانی می‌کند که در بهشت یکتایی ساکن می‌شوند و در آن‌جا ثابت می‌مانند.

هست مِی‌های سعادت عقل را 
که بیابد مَنزلِ بی‌نَقْل را
(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۶۸۹)

در دفاتر مثنوی تفاوت «مِی‌های شقاوت» و «مِی‌های سعادت» را با بینشی خردمندانه و بسیار عمیق بیان فرمودند که این ابیات می‌تواند میلیاردها انسانی را که در جهان هستی زندگی می‌کنند و نسل‌های بعد از ما را از گرفتاری‌ها و کژبینی‌های من‌ذهنی نجات بدهد. و ای‌ کاش انسان‌ها قدردان چنین اَبدالِ حقی باشند که خدا از زبان آن‌ها سخن می‌گوید.

جمله عالَم زین سبب گمراه شد
کم کسی ز اَبدالِ حق آگاه شد
(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۶۴)

اَبدال: مردانِ خدا
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

ابیاتی است در این باره، اگر اجازه بدهید خدمتتان ارائه بدهم.

آن شرابِ حق، خِتامش مُشکِ ‌ناب 
باده را ختمش بُوَد گَند و عذاب‌‌
(مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۳۲۳)

قطره‌یی از باده‌هایِ آسمان
برکَنَد جان را ز مِی وز ساقیان
(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۸۲۳)

خاصه این باده که از خُمِّ بَلی‌ست 
نَه مِیی که مستیِ او یک شبی‌ست
(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۰۹۷)

زآن مِیی کآن مِی چو نوشیده شود  
آبِ نطق از گُنگ، جوشیده شود  
(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۶۵۵)

کِی کند آن مست جز عدل و صواب  
که ز جام‌ِ حق کشیده‌ست او شراب 
(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۱۰۸)

جهد کن کز جامِ حق یابی نُوی  
بی‌خود و بی‌اختیار آنگه شوی 
(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۱۰۵)

آنگه آن مِی را بُوَد کُلّ اختیار  
تو شوی معذورِ مطلق، مست‌وار 
(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۱۰۶)

هر چه کوبی، کُفتهٔ ‌مِی باشد آن  
هر چه رُوبی، رُفتهٔ ‌مِی باشد آن 
(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۱۰۷)

باده‌ٔ او در خورِ هر هوش نیست  
حلقه‌ٔ او سُخره‌ٔ هر گوش نیست
(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۹۱۵)

زآنکه هستی سخت مستی آورد  
عقل از سر، شرم از دل می‌بَرد 
(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۹۲۰)

صد هزاران قرنِ پیشین را همین  
مستیِ هستی بزد ره زین کمین
(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۹۲۱)

شد عزازیلی ازین مستی بِلیس  
که چرا آدم شود بر من رئیس؟
(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۹۲۲)

هین به هر مستی، دلا غِرّه مَشو 
هست عیسی مستِ حق، خر مستِ جُو
(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۶۹۱)

این چنین مِی را بجُو زین خُنب‌ها
مستی‌اش نَبْوَد ز کوته دُنب‌ها
(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۶۹۲)

مِی‌ شناسا، هین بِچَش با احتیاط 
تا مِیی یابی مُنَزَّه ز اختلاط
(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۶۹۴)

هر دو مستی می‌دهندت، لیک این 
مستی‌ات آرَد کَشان تا ربِّ دین 
(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۶۹۵)

مستیی کآید ز بویِ شاهِ فرد
صد خُمِ می در سر و، مغز آن نکرد
(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۶۷۳)

لافِ درویشی زنیّ و، بی‌خودی
های هویِ مستیانِ ایزدی
(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۶۷۸)

آن چنان مستی، مباش ای بی‌خرد
که به عقل آید، پشیمانی خورد 
(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۱۰)

فهمِ تو چون بادهٔ شیطان بُوَد
کِی تو را وهمِ میِ رحمان بُوَد؟
(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۶۵۸)

زانکه سُرمهٔ نیستی در می‏‌کَشَد  
باده از تصویرِ شیطان می‏‌چشد
(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۰۶)

روحِ آن کس کو به هنگامِ اَلَسْت   
دید رَبِّ خویش و، شد بی‏خویش و مست‏
(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۶۶۷)

او شناسد بویِ مِی کو مِی بخَورد   
چون نخورد او، مِی نداند بوی کرد
(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۶۶۸)

آنکه خُو کرده‌ست با شادیِّ مِی  
این خوشی را کَی پسندد خواجه هِی؟
(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۵۸۷)

انبیا ز آن زین خوشی بیرون شدند  
که سِرشته در خوشیِّ حق بُدند
(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۵۸۸)

زآنکه جانْشان آن خوشی را دیده بود  
این خوشی‌ها پیششان بازی نمود
(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۵۸۹)

با بُتِ زنده کسی چون گشت یار  
مُرده را چون در کَشَد اندر کنار؟  
(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۵۹۰)

هر که را گُلشن بُوَد بزم و وطن  
کِی خورَد او باده اندر گُولْخَن؟ 
(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۵۹۳)

جایِ روحِ پاک عِلّیین بود  
کِرم باشد کِش وطن سِرگین بود 
(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۵۹۴)

عالَم عِلیّین: عالَمِ بالا، بهشتِ بَرین
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

بهرِ مخمورِ خدا، جامِ طَهور  
بهرِ این مرغانِ کور، این آبِ شور  
(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۵۹۵)

حلق کو نَبْوَد سزایِ آن شراب
آن بُریده بِهْ به شمشیر و ضِراب  
(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۱۶۹)

جمله عالَم ز اختیار و هستِ خود  
می‌گریزد در سرِ سرمستِ خود 
(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۲۴)

تا دَمی از هوشیاری وارَهَند  
ننگِ خَمر و زَمْر بر خود می‌نهند  
(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۲۵)

می‌گریزند از خودی در بیخودی  
یا به مستی یا به شغل ای مُهْتَدی 
(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۲۷)

مُهتدی:  هدایت، کسی که دارای هدایت است.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

عاشقِ مِی باشد آن جانِ بعید  
کو میِ لب‌هایِ لعلش را ندید 
(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۵۲۲)

از شرابِ قهر، چون مستی دهی 
 نیست‌ها را صورتِ هستی دهی‌‌
(مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۱۱۹۹)

چیست مستی؟ بندِ چشم از دیدِ چشم 
 تا نماید سنگ، گوهر، پَشم یَشم‌‌ 
(مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۱۲۰۰)

چیست مستی؟ حِسّ‌ها مُبْدَل شدن 
 چوبِ گَز، اندر نظر صَندل شدن‌‌
(مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۱۲۰۱)

گَز: ذرع، وسیله‌ای از چوب و یا آهن که بدآن جامه و پارچه و زمین و جز آن را اندازه بگیرند.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖

عاشقان را باده خونِ دل بود  
چشمشان بر راه و بر منزل بود  
(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۴۸۵)

عاشق، از خود چون غذا یابد رَحیق 
عقل، آنجا گُم بماند بی‌رفیق‌‌
(مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۱۹۸۱)

هر شرابی بندهٔ این قدّ و خَد  
جمله مستان را بود بر تو حسد 
(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۵۶۷)

هیچ محتاج میِ گلگون نِه‌ای  
تَرک کن گلگونه، تو گُلگونه‌ای 
(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۵۶۸)

ای رخِ چون زُهره‌ات شَمْسُ‌الضُّحیٰ  
ای گدایِ رنگِ تو گُلگونه‌ها 
(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۵۶۹)

باده کاندر خُنْب می‌جوشد نهان  
ز اشتیاقِ رویِ تو جُوشَد چنان  
(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۵۷۰)

تو خوش و خوبی و کانِ هر خَوشی
تو چرا خود منّتِ باده کَشی؟
(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ٣۵٧٣)

کان: معدن
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

مِی چه باشد یا سَماع و یا جِماع؟  
تا بجویی زو نشاط و اِنتفاع  
(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۵۸۰)

انتفاع: جمع نفع، منفعت بردن.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖


آفتاب از ذرّه‌ای شد وامْ‌خواه  
زُهره‌ای از خُمره‌ای شد جامْ‌خواه
(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۵۸۱) 

باده از غیب است و، کوزه زین جهان  
کوزه پیدا، باده در وی بس نهان 
(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۳۰۵)

بس نهان از دیدهٔ نامحرمان  
لیک بر محرم هویدا و عیان 
(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۳۰۶) 

زآن عرب بنهاد نامِ مِی، مُدام  
زآنکه سیری نیست می‌خور را مُدام
(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۷۴۱) 

چون بیفزاید میِ توفیق را  
قُوّتِ مِی بشکند اِبریق را
(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۷۴۴) 

اِبریق: ظرف سفالین برای شراب
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

نه همه‌جا بی‌خودی شر می‌کند 
بی‌ادب را مِی، چنان‌تر می‌کند
(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۱۵۶)

 گر بُوَد عاقل، نِکوفَر می‌شود 
ور بُوَد بَدخُوی، بَتَّر می‌شود
(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۱۵۷) 

لیک اغلب چون بَدند و ناپسند 
بر همه مِی را مُحَرَّم کرده‌اند
(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۱۵۸) 

روحِ محجوب از بقا، بس در عذاب 
روحِ واصِل در بقا، پاک از حجاب
(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۴۴۶) 

روح خود را مُتَّصل کن ای فلان 
زود با ارواحِ قُدسِ سالکان
(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۴۴۸) 

آدمی را هست حسِّ تن سَقیم 
لیک در باطن یکی خُلقی عظیم
(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۷۵۹) 

سَقیم: بیمار
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

باده در جوشش، گدایِ جوشِ ما
چرخ در گردش، گدایِ هوشِ ما
(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۸۱۱)

باده از ما مست شد، نی ما ازو 
قالَب از ما هست شد، نی ما ازو
(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۸۱۲) 

که تو آن هو‌شیّ و باقی هوشْ‌پوش 
خو‌‌یشتن را گُم مکن، یاوه مکو‌ش
(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۶۱۱) 

یاوه: هرزه، بیهوده 
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

دان که هر شهو‌ت چو خَمْر‌ است و چو بَنْگ 
پرده‌ٔ هو‌ش است و عاقل ز‌و‌ست دنگ
(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۶۱۲) 

خَمْر: شراب، هر مایع مست‌کننده 
دَنگ: احمق، بی‌هوش
 ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

خَمر، تنها نیست سَر‌مستیِّ هو‌ش 
هرچه شَهْو‌انی‌ست بندد چشم و گو‌ش
(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۶۱۳)

خَمْر: شراب، هر مایع مست‌کننده 
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

تا بدانی پیشِ حق تمییز هست 
در میانِ هوشیارِ راه و مست
(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۸۱۷)

تمییز: تشخیص، شناختن چیزها از یکدیگر
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 

این همی‌دانم، و‌لی مستیِّ تن 
می‌گشاید بی ‌مر‌ا‌دِ من د‌هن
(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۲۹۸) 

 این خُمارِ غم، دلیلِ آن شده‌ست
که بدآن مفقود، مستیّ‌ات بُده‌ست
(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ٢٢۵۹)

هر غمی کز وی تو دل‌آزرده‌ای  
از خُمارِ مَی بود کآن خورده‌ای  
(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۹۷۵)

لیک کِی دانی که آن رنجِ خُمار  
از کدامین مِی برآمد آشکار 
(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۹۷۶) 

این خُمار اشکوفهٔ آن دانه است  
آن شناسد کآگه و فرزانه است 
(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۹۷۷)

پرتوِ ساقی‎ست کاندر شیره رفت  
شیره برجوشید و، رقصان گشت و زَفت
(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۷۴۶)

زَفت: ستبر، عظیم
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖


پادشاهانِ جهان از بَدْرَگی 
بو نبردند از شرابِ بندگی
(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۶۶۷) 

باده‌ٔ حق راست باشد، نی دروغ
دوغ ‌خوردی، ‌دوغ‌ خوردی، ‌دوغ‌ دوغ
(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۶۸۹)

چون نمایی مستی، ای خورده تو دوغ؟ 
 پیشِ من لافی زنی، آن‌گه دروغ‌‌؟
(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۲۲۶) 

شاهدت گه راست باشد، گه دروغ 
مَست، گاهی از مَی و، گاهی ز دوغ‌‌
(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۶۲۹) 

دوغ‌خورده مستی‌ای پیدا کند 
های و هو و سَر گِرانی‌ها کند 
(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۶۳۰)

مستی‌ای باید بیایی ای فتیٰ
تا رهی زین خاک و آیی بر سَما

مستی‌ای کز هستی‌ات سازد جدا 
مُتَّصل گردی به اصلت با خدا 

مستی‌ای باید که یابی خرّمی 
نه از آن مستی که افزاید غمی  

مستی‌ای باید که هوش از سَر برد 
مستی‌ای که فکر و غم را بَردَرَد

مستی‌ای باید که بینی راه را
تا شناسی راه را از چاه را 

مستی‌ای باید که یابی زآن نظر 
تا که آگه گردی از هر خیر و شر 

مستی‌ای باید که زاید از تو نور 
تا از آن روشن شود ظلماتِ گور 

مستی‌ای باید که تا گردی جوان
آب رحمت گردد از جانت روان 

مستی‌ای باید که تا گردی فنا 
زنده گردی در جوار کبریا 

مستی‌ای باید که با آن لا شوی 
تا کنار خانهٔ الله روی 

مستی‌ای باید که بگشاید گِرهْ 
تا رَود از دیده و دل ناسره 

مستی‌ای باید که گردی زآن رحیق
شاد و عقلت را بسازی بی‌رفیق 

رَحیق: شراب ناب
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

مستی‌ای باید که گردیِ‌ ای فلان 
متصل با روحِ قُدسِ سالکان

مستی‌ای کَز جامِ حق یابی نُوی
بی‌خود و بی‌‌اختیار آن‌گه شوی 

مستی‌ای باید که از جام طهور 
مست گردی تو، نه از آن آب شور

 مستی‌ای باید که تا صدریِ گشاد
 یابی و گَردی از این نعمتِ تو شاد 

مستی‌ای باید که تا گردی خراب 
تا که آبادت کند راز شراب

این نمی‌بینی که در بزم شراب 
مست آن‌گه خوش شود کاو شد خراب؟ 

آن‌که او هشیار، خود تند است و مست 
چون بوَد، چون او قدح گیرد به دست؟ 
(شاپور عبودی)