✍️نکته:
در مسیر فضاگشایی، منِ ذهنی خودمان و دیگران از ما ایراد گرفته و ما را مسخره و سرزنش میکنند، چون خاموشی و فضاگشایی برای ذهن همانیده، خطرناک و مساوی مرگ است. هیچ منِ ذهنیای، در این مسیر ما را تشویق نمیکند. پس در مسیر خودشناسی و فضاگشایی، اسرارمان را برای کسی فاش نکنیم.
✍️تجربه شخصی:
با منِ ذهنیام و در سطح ذهن، همانیدگیها و آلودگیهایم را شناسایی کردم و فهمیدم باید به حمام فضای گشودهشده بروم و روحم را از دردها بشویم. با منِ ذهنی و به همراه هشیاری، از فضای ذهن به فضای گشودهشده رفتم. ابزارهایی مثل تسلیم، رضا، صبر، توکل، رحمت و عنایت زندگی کمکم کرد تا از همانیدگیها آزاد شوم. عنایت زندگی کمک کرد در این لحظه وارد مسجد فضای گشودهشده شوم. زندگی مدام با «لَم یَکُن» یادآوری میکند که باید فضا را باز کنم و خود را بهعنوان امتداد او بشناسم. باید بدانم که خداوند نظیر ندارد و چون بنابه «اَلَست» من هم از جنس او هستم، من هم نظیر ندارم. پس خود را با کسی مقایسه نکنم، دردها را با خود یکی ندانم و بهعنوان منِ ذهنی زندگی نکنم. امیر منِ ذهنی مدام صدایم میزند که از مسجدِ فضای گشودهشده خارج شوم ولی من باید با تسلیم و تمرکز روی خود و بدون ستیزه در مسجد بمانم تا خورشید زندگی از درونم طلوع کند. اگر فضاگشایی کنم، غیرت زندگی مرا در فضای گشودهشده نگه میدارد، آنگاه به او زنده میشوم. اما اگر در منِ ذهنی و دردهایش باشم، زندگی اجازهٔ ورود به فضای گشودهشده را به من نمیدهد.
✍️تجربه شخصی:
وضعیت مالی ما چندان خوب نیست، اما من راضی و شاکرم. از طرف ارگانی دولتی که تحت پوشش هستیم، قرار بود خانهای به ما بدهند. وقتی برای امضای سند به اداره رفتم، این موضوع برایم کاملاً عادی بود. گفتند این خانه به شما تعلق نمیگیرد چون دیدیم اصلاً خوشحال و هیجانزده نیستید. جواب دادم: این خانه یک چیز گذرا است و روزی از دستم خواهد رفت. گفتند: پس تو آدم افسردهای هستی. اما من در دلم بسیار شاد بودم. این تجربه برایم یادآور نکتهای از برنامه بود: اهل جنت آدمهای گولی هستند؛ یعنی از نظر منهای ذهنی، ساده به نظر میرسند.
✍️تجربه شخصی:
قبلاً وقتی میگفتند تو دختر عاقل و فوقالعاده فهمیدهای هستی، واقعاً باورم میشد که همهچیز را میدانم. اما حالا با گنج حضور فهمیدهام که من هیچ چیزی نمیدانم.
