✍️نکته:
وقتی چیزی را که ذهن نشان میدهد به مرکز نمیآوریم، خداوند ما را جذب میکند و از روی همانیدگیها میپریم. این همان بازی گرفتن اتفاق و جدی گرفتنِ مرکز عدم است.
✍️نکته:
وقتی به آنچه از ذهنمان رد میشود، توجه میکنیم یعنی از آن چیزی میخواهیم. آن چیز هم میگوید بگذار بیایم به مرکزت تا به تو زندگی دهم. آمدن آن چیز به مرکز همان و بدبخت شدن ما همان.
✍️نکته:
دردهایی از جنس خشم و ترس را خداوند به ما نمیدهد، بلکه خودمان بهعلت گذاشتن چیزها در مرکزمان ایجاد میکنیم. وجود همانیدگیها در مرکزمان، باعث بروز هیجاناتی مانند خشم، ترس، حسادت، تنگنظری، اظهار تأسف نسبتبه گذشته، حس گناه و ترس از آینده میشود.
✍️نکته:
وقتی بیتها را میخوانید، آرامآرام ارتباط ابیات در درون شما مشخص میشود و چندین بیتِ مُرتبط با آنها یادتان میآید، سپس همهٔ این ابیات با هم کمک میکنند تا شما را از روی همانیدگیها بلند کنند.
✍️نکته:
مولانا در دنیا بینظیر است و خوشبختی ما ایرانیها در این است که زبانمان فارسی است پس شعر دست اول میخوانیم، نه ترجمهشده، درنتیجه یک فارسیزبان که این اشعار را میخواند تا اعماق جانش نفوذ میکند.
✍️نکته:
شاه، سلطان یا خداوند هر لحظه در قالب اتفاقی میآید تا ما جنس اَلَستِ خود را شناسایی کنیم، اما او ما را مشغول دزدی یا همانیدن و افتخار به هنرها و منصبها میبیند.
✍️نکته:
هر همانیدگی مانند پردهای بر روی چشم عدم ما است.
کاین غَرَضها پردهٔ دیده بُوَد
بر نظر چون پرده پیچیده بُوَد
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۷۳
✍️نکته:
منِ ذهنی ممکن است خیلی چیزها را با هشیاری جسمی درک کند، اما حقایق زندگی فقط در فضای گشودهشده قابل فهم است.
✍️نکته:
هرچه فضا بازتر میشود، بُرد و کِشش همانیدگیها، میل به ایجاد درد، مسئله، مانع و دشمن بیشتر از بین میرود.
✍️نکته:
جدی نبودن چیزها و اتفاقات به این معنی نیست که ما بیغیرت و بیخرد هستیم و هرچه بادا باد، بلکه ما فضا را میگشاییم و با خردِ زندگی و عقل فضای گشودهشده، فکر و عمل میکنیم.
✍️نکته:
فضاگشایی با ذهن اصلاً امکان ندارد، چون ذهن فقط فضابندی بلد است. اصلاً فضاگشایی برای ذهن بیمعنی است، برعکس ذات ما با فضاگشایی آشنا است.
