نکات پیغام‌های تلفنی برنامه ۱-۱۰۱۶بخش دوازدهم

منتشر شده در 2025/12/16
05:19 |

✍️تجربه شخصی:

نزدیک به دوازده سال است که به برنامهٔ گنج حضور گوش می‌کنم. برخی از شب‌ها فقط دو سه ساعت می‌خوابم. بقیهٔ ساعات مشغول این برنامه و کار روی خود هستم. در ابتدا حفظ ابیات برایم بسیار مشکل بود. ولی الآن نزدیک به پانصد بیت پشت‌سرهم به ترتیب و ترکیبی که در برنامه می‌آید، تکرار و حفظ کرده‌ام. ابتدای روز دو سه ساعت و عصرها نیز دو سه ساعت در پارک راه می‌روم و ابیات را تکرار می‌کنم. به‌محض این‌که حواسم به چیزی، موضوعی یا انسانی مشغول می‌شود، به ذهن می‌روم و قضاوت شروع می‌شود، اما وقتی حواسم را از روی چیزها برمی‌دارم و روی خودم می‌اندازم، قضاوت هم از بین می‌رود. بزرگ‌ترین مشکل من ذهنی‌ که باعث ایجاد دردهای بسیاری در زندگی‌ام شده‌، پندار کمال است. می‌دانم که باید درد هشیارانه بکشم، ابیات را تمرین و تکرار و عمل کنم تا بتوانم پندارِ کمال را ترک کنم. باید از طبیعت درس بگیریم. مثلاً می‌بینم که گربه با تمام وجود تمرکزش روی طعمه است، سپس خیز برمی‌دارد و شکار را می‌گیرد. ما هم باید کاملاً روی کار معنوی تمرکز کنیم تا موفق شویم.

 

✍️تجربه شخصی:

تقریباً همهٔ جمع‌ها اشتباه می‌کنند و همراه امیرشان از فضای یکتایی خارج می‌شوند. وقتی من ذهنی مرا به تقلید از جمع تحریک می‌کند، صبر می‌کنم تا او عاجز شود. سپس مشغول خواندن ابیات مولانا می‌شوم. بیت مورد نظرم را هفت بار تکرار می‌کنم تا با عقل من ذهنی‌ام عمل نکنم، واکنش نشان ندهم، جذب امیر نشوم و از مسجد فضای یکتایی بیرون نروم.

یار در آخرزمان، کرد طَرَب‌سازی‌ای

باطنِ او جِدِّ جِد، ظاهرِ او بازی‌ای

(مولوی، دیوان شمس، غزل ۳۰۱۳)

زندگی می‌گوید همهٔ اتفاقات بازی هستند و فقط فضای اطراف اتفاقات جدی است. پس آرام می‌شوم، کنار می‌روم و اجازه می‌دهم زندگی جواب دهد و زبان من باشد.  یا وقتی امیر من ذهنی می‌‌گوید تو هم در جمع از هنرهایت تعریف کن و خود را بالا ببر، باز هم می‌فهمم که امیر می‌خواهد مرا از مسجد فضای یکتایی خارج کند، بنابراین می‌خوانم:

آن هنرها گردنِ ما را ببست

زآن مَناصِب سرنگون‌ساریم و پست

(مولوی، مثنوی، دفتر ششم بیت ۲۹۱۱)

زندگی می‌گوید هر کس براساس هنرهایش سر درست کند و سرش را بلند کند، سرنگون می‌شود. پس بدون این‌که با امیر درگیر شوم، جواب امیر را به زندگی می‌سپرم. امیر در مقابل حرف‌های زندگی قدرت ایستادگی ندارد. اگر خودم با امیر درگیر شوم، بی‌ادب شده و از مسجد خارج می‌شوم.  با همهٔ این‌ها از امیر من ذهنی‌ام متشکرم، چون او همیشه راهنمای من است. فتوادهنده نیز خودم هستم چون می‌دانم راه راست این است که برعکس نظر من ذهنی‌ام عمل کنم.

گفت: مُفتیِّ ضرورت هم تویی

بی‌ضرورت‌ گر خوری، مُجرم شَوی

(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۵۳٠)